السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

370

تفسير الميزان ( فارسي )

احساس خطر مىكنم و چنين مىفهمم كه اگر اين مرد پيغمبر باشد و ما با او ملاعنه كنيم در روى زمين احدى از ما باقى نمىماند و خرد و كلان ما نابود مىشوند . پرسيدند : پس به نظر تو بايد چه كنيم ؟ گفت : من به نظرم مىرسد كه خود او را در كار خود حكم كنيم ، چون من او را مردى مىيابم كه هرگز به باطل حكم نمىكند ، گفتند : اختيار با تو است ، هر چه صلاح مىدانى بكن ، شرحبيل نزد رسول خدا ص شد و عرضه داشت : من پيشنهادى دارم بهتر از ملاعنه كردن با تو ، پرسيد چيست ؟ عرضه داشت : اينكه امروز تا به شب و امشب را تا به صبح در صلاح كار ما بينديش ، فردا هر حكمى كه به صلاح ما بكنى نافذ و از ناحيه ما پذيرفته باشد ، رسول خدا ص ( پسنديد و ) برگشت و با ايشان ملاعنه نكرد و با ايشان بر اين مبنا كه جزيه بپردازند مصالحه كرد . « 1 » و در همان كتاب است كه ابن جرير از علباء بن احمر يشكرى روايت كرده كه گفت : وقتى آيه شريفه : * ( « فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ . . . » ) * نازل شد ، رسول خدا ص فرستاد تا على و فاطمه و حسنين ع بيايند و يهود را دعوت كرد براى اينكه با آنان ملاعنه كند ، جوانى از يهوديان گفت : واى بر شما مگر ديروز نبود كه با برادرانتان كه بعدا به صورت ميمون و خوك مسخ شدند عهد بستيد كه هرگز ملاعنه نكنيد ، يهود اين تذكر را كه شنيدند ، از ملاعنه منصرف گشتند . « 2 » مؤلف قدس سره : اين روايت مؤيد اين احتمال است كه ضمير در جمله : * ( « فَمَنْ حَاجَّكَ فِيه » ) * به كلمه : « حق » در جمله : * ( « الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ » ) * برگردد ، و معناى جمله چنين باشد « پس هر كس كه بر سر حق با تو بگو مگو كرد به او بگو . . . » در نتيجه اين نظريه تاييد مىشود كه حكم مباهله مخصوص داستان نصاراى نجران و مساله عيسى بن مريم كه اخبار بسيار زيادى آن را حكايت نموده و بيشترش را نقل كرديم نبوده و معلوم مىشود رسول خدا ص تنها با اين طايفه مباهله نكرده بلكه بعد از مباهله با آنان در مقام مباهله با يهود هم بوده است . « 3 »

--> ( 1 ) الدر المنثور ج 2 ص 38 . ( 2 ) الدر المنثور ج 2 ص 39 . ( 3 ) در اينجا لازم ديدم ، تذكر دهم كه مسئله مباهله اختصاص به شخص رسول خدا ص و آن هم در خصوص ماجراى نصاراى نجران ندارد ، بلكه همانطور كه مؤلف قدس سره در رساله اعجاز خود فرموده ، مباهله از معجزات باقيه اسلام و قرآن است ، او چنين فرموده است : « هر فرد با ايمان مىتواند به اولين پيشواى خود پيامبر اسلام ص تاسى نموده ، در راه اثبات هر حقيقتى از حقايق ثابته دين با همين سلاح پنجه در پنجه خصم خود انداخته ، با درخواست از پيشگاه خداى توانا ، فرمان نابودى وى را صادر كند . اين دانشمندان هر وقت خواستند ، مىتوانند با فردى از افراد با ايمان مسلمين مباهله كرده ، حقانيت اين آئين پاك و دعاوى آن را آزموده و ثبوت هويت معجزه را از نزديك و با رأى العين ، مشاهده نمايند . اين گوى و اين ميدان » . نقل از ترجمه رساله . ائمه اهل بيت ع هم نه تنها اين عمل را مشروع دانسته‌اند ، بلكه بدان سفارش هم كرده‌اند ، از آن جمله امام صادق ع به ابى مسروق كه پرسيده بود : ما هر گاه با مخالفين مذهب ، به آيه : * ( « أَطِيعُوا اللَّه وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ » ) * احتجاج مىكنيم ، مىگويند در شان امراى جنگ نازل شده و آن گاه كه به آيه : * ( « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّه وَرَسُولُه . . . » ) * احتجاج مىكنيم مىگويند در باره مؤمنين نازل شده ، و زمانى كه به آيه : * ( « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْه أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى » ) * استدلال مىكنيم ، مىگويند در باره قرباى مسلمين نازل شده ( مىگويد : هر دليل ديگرى در نظرم بود ، براى امام ذكر كردم ) فرمود : « وقتى چنين بحثهايى پيش مىآيد و به چنين افرادى بر مىخوريد كه حق را نمىپذيرند ، با ايشان مباهله كنيد . » و نيز در جلد دهم چاپ جديد بحار صفحه 452 از محمد بن نعمان ، از امام صادق ع دستورى در اين باره نقل شده است . و در داستان مباهله و قاطعيت آن نمونه هايى در طول تاريخ اسلام و تشيع واقع شده ، كه اجمال دو تاى آنها و تفصيل يكى از آنها ، از نظر خواننده مىگذرد : اما آن دو داستان كه اجمالش را ذكر مىكنيم ، يكى داستان خيراتى خادم امام جواد ع است كه به احمد بن عيسى پيشنهاد مباهله داد و او ترسيد و به حق اعتراف كرد . و روايتش در جلد دوازدهم چاپ قديم بحار الانوار صفحه 127 آمده . و ديگرى داستان مباهله يك مسيحى ديرانى ، با يك يهودى است كه در همان مجلس مباهله ، زمين زير پاى يهودى و خود او يك جا آتش شد و روايتش را مرحوم مجلسى در جلد دهم چاپ جديد بحار الانوار صفحه 65 آورده است . و اما آن نمونه اى كه اصل روايتش آورده مىشود ، داستانى است كه نجاشى رضوان اللَّه عليه در كتاب رجال خود صفحه 279 در معرفى محمد بن احمد بن عبد اللَّه بن قضاعة بن صفوان بن مهران نقل كرده ، مىگويد : وى در دربار سلطان بن حمدان مقام و منزلتى داشت و علت آن اين بود كه روزى در حضور سلطان با قاضى موصل در مساله امامت مناظره كرد و رشته بحث به اينجا كشيده شد كه به پيشنهاد ابن قضاعه مباهله كنند ، قاضى قول فردا را داد و در موعد مقرر حاضر شد ، با ابن قضاعه مباهله كرد . سپس دست در دست ابن قضاعه نهاد و از مجلس خارج شد . و اين قاضى كسى بود كه همه روزه به در بار سلطان مىآمد ، آن روز و فرداى آن روز نيامد . سلطان بدنبالش فرستاد ، رسول برگشت و گفت : قاضى همان ساعت كه با ابن قضاعه دست داده بود ، دستش ورم كرده و تب مىكند و سياه مىشود و فرداى آن روز به هلاكت مىرسد و اين جريان همه جا منتشر مىشود . و لذا ابن قضاعه نزد همه امراء و سلاطين آن روز داراى مقام و منزلتى مىشود .